Home About Articles Ask the Sheikh
پرسش و پاسخ

پاسخ به پرسش‌ها: کتاب نظام اجتماعی... مقدمه... مفاهیم... دستگاه‌های خلافت

April 27, 2010
4482

پرسش اول:

در کتاب نظام اجتماعی صفحه ۱۲۱، شرایط انعقاد ازدواج ذکر شده که در صورت عدم رعایت آن‌ها، عقد ازدواج باطل می‌گردد؛ و در صفحه ۱۲۲ شرایط صحت ازدواج ذکر شده که اگر رعایت نشوند، عقد فاسد می‌شود. اما من در هیچ‌کدام از آن‌ها نامی از «مهریه» ندیدم. اگر مهریه نه شرط انعقاد است و نه شرط صحت، به این معنا که عقد بدون مهریه صحیح است، پس جایگاه مهریه در عقد ازدواج چیست؟

پاسخ:

در مورد مهریه، بله، نه شرط انعقاد است و نه شرط صحت؛ یعنی اگر عقد ازدواج واجد شرایط انعقاد و صحت باشد، صحیح است، حتی اگر مهریه‌ای تعیین نشده باشد. اما احکام شرعی بر دو نوع‌اند:

احکام وضعی که شامل شرط، سبب و... می‌شود؛ و احکام تکلیفی که شامل حرام، واجب و... می‌گردد. احکام مسائل شرعی از این دو خارج نیستند؛ یا حکم آن‌ها ذیل احکام تکلیفی است که فرض (واجب)، مندوب، مباح، مکروه یا حرام می‌باشند، و یا ذیل احکام وضعی هستند که صحیح، باطل، فاسد، شرط، سبب، مانع و... می‌باشند.

با بررسی موضوع مهریه، روشن می‌شود که این موضوع در دایره احکام تکلیفی قرار دارد؛ پس مهریه فرضی واجب از سوی شوهر برای همسر است. اگر مقدار آن تعیین شده باشد، همان است که معین گشته، و اگر تعیین نشده باشد، پرداخت مهرالمثل واجب است.

دلیل واجب بودن آن، روایتی است که بخاری از سهل بن سعد نقل کرده است:

فَقَالَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِ رسول الله صلى الله عليه وسلم زَوِّجْنِيهَا يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ أَعِنْدَكَ مِنْ شَيْءٍ قَالَ مَا عِنْدِي مِنْ شَيْءٍ قَالَ وَلَا خَاتَمٌ مِنْ حَدِيدٍ قَالَ وَلَا خَاتَمٌ مِنْ حَدِيدٍ وَلَكِنْ أَشُقُّ بُرْدَتِي هَذِهِ فَأُعْطِيهَا النِّصْفَ وَآخُذُ النِّصْفَ قَالَ لَا هَلْ مَعَكَ مِنْ الْقُرْآنِ شَيْءٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ اذْهَبْ فَقَدْ زَوَّجْتُكَهَا بِمَا مَعَكَ مِنْ الْقُرْآنِ

«...مردی از اصحاب رسول‌الله (ص) عرض کرد: ای رسول خدا، او را به همسری من درآور. پیامبر (ص) فرمودند: آیا چیزی (برای مهریه) داری؟ گفت: چیزی ندارم. فرمودند: حتی انگشتری از آهن؟ گفت: حتی انگشتری از آهن هم ندارم، ولی این جامه خود را دو نیم می‌کنم، نیمی برای او و نیمی برای من. پیامبر (ص) فرمودند: خیر؛ آیا چیزی از قرآن همراه داری (حفظ هستی)؟ گفت: بله. فرمودند: برو، او را به نکاح تو درآوردم در ازای آنچه از قرآن که با خود داری (به او بیاموزی).» (بخاری)

نسائی نیز مشابه آن را در سنن کبری نقل کرده که در روایت او آمده است:

وَلَكِنْ هَذَا إِزَارِي قَالَ سَهْلٌ مَا لَهُ رِدَاءٌ فَلَهَا نِصْفُهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مَا تَصْنَعُ بِإِزَارِكَ إِنْ لَبِسْتَهُ لَمْ يَكُنْ عَلَيْهَا مِنْهُ شَيْءٌ وَإِنْ لَبِسَتْهُ لَمْ يَكُنْ عَلَيْكَ مِنْهُ شَيْءٌ

«...ولی این لنگ من است. سهل می‌گوید: او ردا (بالاپوش) نداشت، پس نیمی از آن برای زن باشد. رسول‌الله (ص) فرمودند: با لنگ خود چه می‌خواهی بکنی؟ اگر تو آن را بپوشی او چیزی نخواهد داشت و اگر او بپوشد چیزی بر تن تو نخواهد بود...» (نسائی)

رسول‌الله (ص) از آن مرد که می‌خواست با زنی ازدواج کند، خواست که مهریه‌ای بپردازد، حتی اگر انگشتری آهنی باشد. وقتی او نتوانست و چیزی جز لنگ خود نداشت و پیشنهاد داد آن را دو نیم کند، چون آن لنگ برای پوشاندن عورت هر دو کافی نبود، پیامبر (ص) از او خواست آنچه از قرآن می‌داند به او آموزش دهد و پاداش این آموزش، مهریه او باشد. تمام این‌ها قرائن قاطعی بر وجوب مهریه است.

اما در مورد اینکه اگر مهریه تعیین نشود، مهرالمثل به زن تعلق می‌گیرد، دلیلی است که ترمذی از عبدالله بن مسعود نقل کرده و آن را حدیث «حسن صحیح» دانسته است:

أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ تَزَوَّجَ امْرَأَةً وَلَمْ يَفْرِضْ لَهَا صَدَاقًا وَلَمْ يَدْخُلْ بِهَا حَتَّى مَاتَ فَقَالَ ابْنُ مَسْعُودٍ لَهَا مِثْلُ صَدَاقِ نِسَائِهَا لَا وَكْسَ وَلَا شطط وَعَلَيْهَا الْعِدَّةُ وَلَهَا الْمِيرَاثُ فَقَامَ مَعْقِلُ بْنُ سِنَانٍ الْأَشْجَعِيُّ فَقَالَ قَضَى رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فِي بِرْوَعَ بِنْتِ وَاشِقٍ امْرَأَةٍ مِنَّا مِثْلَ الَّذِي قَضَيْتَ فَفَرِحَ بِهَا ابْنُ مَسْعُودٍ

«از او درباره مردی سؤال شد که با زنی ازدواج کرده و مهریه‌ای برایش تعیین نکرده و پیش از نزدیکی فوت کرده بود. ابن مسعود گفت: برای آن زن مهریه‌ای همانند زنان قومش (مهرالمثل) است، نه کاستی و نه زیاده‌روی؛ و بر اوست که عده نگه دارد و ارث نیز می‌برد. پس معقل بن سنان اشجعی برخاست و گفت: رسول‌الله (ص) در مورد "بروع بنت واشق" که زنی از ما بود، همانند آنچه تو حکم کردی، قضاوت نمود. پس ابن مسعود از این هماهنگی شادمان گشت.» (ترمذی)

این داستانی است درباره زنی که ازدواج کرد و مهریه‌ای برایش تعیین نشد، و رسول‌الله (ص) حکم فرمودند که او مستحق مهرالمثل زنان خویش است.

بنابراین، اگرچه مهریه شرط انعقاد یا شرط صحت نیست، اما فرضی واجب بر ذمه شوهر است که باید به همسرش بپردازد و در صورت عدم پرداخت گناهکار است. دولت اسلامی نیز آن را به اجبار، مانند هر حق واجب دیگری، از او گرفته و به زوجه می‌دهد و اگر شوهر با وجود توانایی، برای آزار زن یا خوردن حق او در پرداخت مهریه مماطله (تأخیر) کند، او را مجازات تعزیری می‌نماید.

خلاصه اینکه: مهریه شرط نیست بلکه فرضی بر عهده شوهر برای همسر است؛ یعنی در حیطه احکام تکلیفی قرار دارد نه احکام وضعی.

پرسش دوم:

در کتاب مقدمه بخش اول صفحه ۷۹، بند سوم چنین آمده است:

«...و این شامل عدم جواز اجرای مجازاتی است که خداوند آن را عذاب آخرت قرار داده که همان آتش است؛ یعنی عدم جواز مجازات با سوزاندن توسط آتش.»

و در صفحه ۸۲ (وسط صفحه) آمده است:

«...شارع مجازات‌هایی را که گناهکاران با آن تنبیه می‌شوند، مشخص کرده است که عبارتند از: قتل، شلاق، سنگسار، تبعید، قطع عضو، حبس، اتلاف مال، جریمه مالی، تشهیر (رسوا کردن)، و داغ کردن (کَیّ) با آتش برای هر بخشی از بدن؛ و غیر از این‌ها، مجازات احدی با چیز دیگری حلال نیست.»

سؤال این است که چگونه می‌توان میان عدم جواز شکنجه با آتش و قول به جواز داغ کردن با آتش (کَیّ) جمع کرد؟

پاسخ:

۱- سوزاندن با آتش (حرق) به این معناست که خودِ آتش را بر جسم فرد قرار دهی؛ مثلاً آتشی روشن کنی و فرد را در آن بیندازی، یا دست و پای او را در آن بگذاری... یا هر نوع منبع حرارتی سوزاننده را به بدن او وصل کنی، مانند وصل کردن بدن به جریان الکتریکی... و امثال آن که به آن «آتش سوزاننده» اطلاق می‌شود. تمامی این‌ها جایز نیست زیرا شکنجه با آتش یعنی سوزاندن جسم با منبعی آتشی که خاصیت سوزانندگی مستقیم دارد.

۲- اما اینکه میله‌ای آهنی یا میخی را با آتش داغ کنی و سپس آن میله یا میخ را بر جسم فرد بگذاری، در اینجا تو منبع آتش را مستقیماً روی جسم نگذاشته‌ای، بلکه شیئی را که با آتش داغ شده و از منبع آتش جدا گشته، بر بدن قرار داده‌ای. این همان چیزی است که «داغ کردن» (کَیّ با آتش) نامیده می‌شود. این کار نزد اعراب مرسوم بوده و هنوز هم به عنوان دارو از آن استفاده می‌کنند؛ میله‌ای را داغ کرده و محل درد را با آن داغ می‌کنند.

۳- شاید بپرسی که داغ کردن با آتش هم دردناک است؛ بله، دردناک است و مجازاتی برای کسی است که مستحق آن باشد، اما این کار به شیوه خود مشروع است و «سوزاندن با آتش» (به معنای قرار دادن مستقیم منبع آتش بر بدن) محسوب نمی‌شود.

خلاصه اینکه: سوزاندن با آتش، یعنی شکنجه از طریق قرار دادن منبع آتش بر بدن، طبق نصوص شرعی حرام و غیرجایز است. اما داغ کردن با آتش (الکیّ بالنار)، یعنی گرم کردن میله آهنی با آتش و گذاشتن آن میله روی بدن (نه خودِ آتش)، طبق نصوص شرعی جایز است.

پرسش سوم:

در کتاب مفاهیم صفحه ۵۰ آمده است: «بر این اساس که بسیاری از مشاعر حج مانند طواف پیرامون کعبه، لمس حجرالاسود و بوسیدن آن، و سعی میان صفا و مروه...»؛ و واژه «مشاعر» در جاهای دیگر نیز به همین صورت به کار رفته است.

آیا درست نیست که گفته شود «کثیراً من شعائر الحج» (بسیاری از شعائر حج) به جای «من مشاعر الحج»؟ اگر این درست است، آیا واژه «مشاعر» در هر جا که آمده به «شعائر» اصلاح می‌شود؟

پاسخ:

۱- واژه «شعیره» مفرد «شعائر» است و «مشعر» مفرد «مشاعر»؛ هر دو به یک معنا می‌آیند، اما در کاربرد رایج، «مشاعر» برای نشانه‌ها و مکان‌های حج مانند صفا، مروه، منی، مزدلفه، عرفه و جمرات به کار می‌رود. و «شعائر» برای اعمال و مناسک حج مانند سعی، طواف، وقوف در عرفه و رمی جمرات استفاده می‌شود.

۲- اما حقیقت این است که این دو واژه معنای یکدیگر را پوشش می‌دهند:

خداوند سبحان می‌فرماید:

إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ...

"«همانا صفا و مروه از شعائر (نشانه‌های) خداست...» (بقره: ۱۵۸)"

در اینجا واژه «شعائر» برای مکان‌ها و نشانه‌های حج به کار رفته است، نه فقط برای عملِ سعی میان صفا و مروه.

و باز می‌فرماید:

فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ...

"«و هنگامی که از عرفات کوچ کردید، خدا را در مشعر الحرام یاد کنید...» (بقره: ۱۹۸)"

در اینجا «مشعر» بر مزدلفة که از مکان‌ها و نشانه‌های حج است، اطلاق شده است.

در کتاب‌های لغت نیز چنین آمده است:

در القاموس المحیط ج ۱ / ص ۴۳۴: «شعار حج، مناسک و نشانه‌های آن است. و الشعیرة و الشعارة و المشعر: بزرگ‌ترینِ آن‌هاست.»

در المحیط فی اللغة ج ۱ / ص ۴۳: «شعائر حج، اعمال و نشانه‌های آن است و واحد آن شعیره است.»

در لسان العرب ج ۴/ ص ۴۱۰: «شعار حج، مناسک، نشانه‌ها، آثار و اعمال آن است که جمع آن شعیره است... و الشعیرة و الشَعارة و المشعَر مانند شعار هستند... لحیانی گفته است: شعائر حج مناسک آن است که واحدش شعیره است... و مشاعر، معالمی (نشانه‌هایی) است که خداوند به آن‌ها دعوت کرده و امر به قیام در آن‌ها نموده است و مشعر الحرام از همین‌جا نام‌گذاری شده است. زجاج گفته است: منظور از شعائر الله، تمامی عبادتگاه‌هایی است که خداوند آن‌ها را "اشعار" کرده، یعنی برای ما نشانه قرار داده است... و به هر نشانه‌ای از عبادت، شعائر گفته می‌شود... لذا به نشانه‌هایی که محل عبادت خداوند است، شعائر می‌گویند... ازهری گفته است: نمی‌دانم مشاعر حج چیست مگر از این جهت که "اشعار" همان اعلام (آگاه کردن) است و "شعار" به معنای علامت؛ پس مشاعر حج نشانه‌های آن هستند...»

۳- از این مطالب روشن می‌شود که «شعائر» و «مشاعر» معنای یکدیگر را می‌پذیرند، اگرچه همان‌طور که در ابتدا ذکر کردیم، شهرت یافته که «مشاعر» برای مکان‌ها (صفا، مروه، منی، مزدلفه، عرفه و جمرات) و «شعائر» برای اعمال (سعی، طواف، وقوف و رمی جمرات) به کار رود.

۴- در مورد اصلاح، اگر برای ما روشن شود که این کاربرد باعث سردرگمی می‌شود و تعدیل آن مناسب است، ان‌شاءالله این کار را انجام خواهیم داد.

پرسش چهارم:

در کتاب دستگاه‌های دولت خلافت صفحه ۱۳۶، سطر ۴ از پایین، آمده است: «هنگامی که او (سالم مولی ابی حذیفه) در یمامه به شهادت رسید، ارث او را نزد عمر بن خطاب آوردند...».

در حالی که مشهور است جنگ یمامه در دوران خلیفه ابوبکر رخ داده، اما در این متن نام عمر بن خطاب ذکر شده است؛ این موضوع چگونه توجیه می‌شود؟

پاسخ:

۱- بله، در کتاب دستگاه‌های خلافت در آن صفحه چنین آمده است: (شافعی در الام روایت کرده و ابن حجر آن را صحیح دانسته است از عبدالله بن ودیعه که گفت: «سالم مولی ابی حذیفه، آزاد شده‌ی زنی از ما به نام سلمی بنت یعار بود که او را در جاهلیت به صورت "سائبه" (بدون حق ولاء) آزاد کرده بود. هنگامی که او در یمامه کشته شد، ارث او را نزد عمر بن خطاب آوردند. عمر ودیعه بن خذام را فراخواند و گفت: این میراث آزاد شده‌ی شماست و شما به آن سزاوارترید. او گفت: ای امیرالمؤمنین، خداوند ما را از آن بی‌نیاز کرده است، صاحب ما او را به صورت سائبه آزاد کرده بود، پس نمی‌خواهیم از مال او چیزی برداریم. پس عمر آن مال را در بیت‌المال قرار داد.»)

۲- از متن پیداست که میراث او در دوران خلافت عمر نزد او آورده شده، با وجود اینکه شهادت سالم مولی ابی حذیفه در جنگ یمامه و در زمان خلافت ابوبکر (رض) بوده است.

۳- تفسیر این مسئله آن است که جنگ یمامه در اواخر جنگ‌های رده (مرتدین) رخ داد و در تاریخ وقوع آن اختلاف است. ابن اثیر در الکامل می‌گوید: «در تاریخ جنگ مسلمانان با این مرتدین اختلاف شده است؛ ابن اسحاق گفته است: فتح یمامه، یمن و بحرین و اعزام سپاهیان به شام در سال دوازدهم هجری بود. ابومعشر، یزید بن عیاض، و ابوعبیده گفته‌اند: تمام فتوحات رده توسط خالد و دیگران در سال یازدهم بود، مگر ماجرای ربیعه بن بجیر که در سال سیزدهم رخ داد.»

به نظر می‌رسد قول راجح این است که این جنگ اندکی پیش از اعزام سپاهیان به شام در سال سیزدهم بوده است؛ پس ممکن است جنگ یمامه در اواخر سال دوازدهم یا اوایل سال سیزدهم رخ داده باشد. از آنجا که خلافت عمر در اواخر جمادی‌الثانی سال سیزدهم آغاز شد، این بدان معناست که حصر و جمع‌آوری میراث سالم مولی ابی حذیفه پس از وفات ابوبکر (رض) و بیعت با عمر به پایان رسیده است؛ و به همین دلیل پرونده به عمر (رض) ارجاع داده شد.

Share Article

Share this article with your network